متبرک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ بَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) خجسته، فرخنده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ بَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) خجسته، فرخنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متبرک . [ م ُ ت َب َرْ رَ ] (ع ص ) میمون و مبارک . (آنندراج ). میمنت گرفته و خجسته و مبارک . (ناظم الاطباء). بابرکت . و با میمنت و خجسته و با سعادت و مبارک . (ناظم الاطباء) : و چون بار آید شهر را خوازه بندند به سبب آمدن از آنجای متبرک و این نور را در ولایتهای دیگر نور بخارا خوانند. (تاریخ بخارا). ◄ مقدس وپاک . (ناظم الاطباء) : و روز جمعه سیوم مزار متبرک جام را فخیم اقبال ساخت . (ظفرنامه ٔ یزدی ).
متبرک . [ م ُ ت َ ب َرْ رِ ] (ع ص ) رجل متبرک، مرد اعتمادکرده به چیزی . ◄ الحاح کننده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و رجوع به تبرک شود.