مبکی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مبکی . [ م َ کی ی ] (ع ص ) گریسته شده . و مبکی علیه، گریسته شده بر او و زاری کرده شده و ماتم داشته شده . (ناظم الاطباء).
مبکی . [ م ُ ] (ع ص ) گریاننده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). گریه زا. گریه آور. گریاننده . مقابل مضحک . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مبکی . [ م َ کا ] (ع اِ) مکان گریه و زاری و نوحه . (از محیطالمحیط).