مبهوت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) سرگردان، حیرت زده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) سرگردان، حیرت زده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مبهوت . [ م َ ] (ع ص ) حیران و اسم مفعول از بهت بمعنی حیرت است . (غیاث ). حیران و حیران کرده شده . (آنندراج ). عاجز شده و متحیر مانده . (ازمنتهی الارب ). سرگشته و متحیر. (محیطالمحیط). متحیر.(بحرالجواهر). عاجز و متحیر و پریشان و سرگشته و حیران و سرگردان و پریشان و آشفته و متعجب . (ناظم الاطباء). ◄ افترا زده شده و دروغ بربسته شده .(ناظم الاطباء). ◄ مأخوذ ازتازی سرگشته و حیران و سرگردان و پریشان و آشفته و متعجب و گنگ وبی زبان و ساکت و خاموش از آشفتگی . (ناظم الاطباء). - مبهوت ماندن ؛ متعجب و آشفته و مدهوش و پریشان شدن : تو خفته و اختران همه شب مبهوت بمانده در جمالت . عطار. راه خراسان را گرفته و آنجا راه گم کردند مبهوت و مدهوش و حیران ماندند. (سلجوقنامه ظهیری چ خاور ص ١٣).
فرهنگ طیفی واژهدان
مات، متحیر بیتجربه، نیاموخته، بیاطلاع، بیخبر، ازهمهجابیخبر، ازدنیابیخبر، نادان شوکه، متعجب، شگفتزده
واژگان فارسی سره واژهدان
گیج، شگفت زده، سرگشته، سرگردان