مبهم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ هَ) [ ع. ] (اِمف.) نامعلوم، مجهول، پیچیده، دارای ابهام.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ هَ) [ ع. ] (اِمف.) نامعلوم، مجهول، پیچیده، دارای ابهام.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مبهم .[ م ُ هَِ ] (ع ص ) بندکننده ٔ در. ◄ پوشیده دارنده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). ◄ مجهول و مطلق گذارنده ٔ چیزی . (ناظم الاطباء).
مبهم . [ م ُ ب َهَْ هَِ ] (ع ص ) جداکننده . (آنندراج ). مبهم البهم ؛ جدا کننده ٔ ستور ریزگان را از مادر آنها در چرا. (ناظم الاطباء). ◄ اقامت کننده در جائی . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مبهم . [ م ُ هََ ] (ع ص ) دربسته . (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء) (از محیطالمحیط) (از ذیل اقرب الموارد). ◄ اصم . (محیطالمحیط). ◄ بیهوش . ضربه ُ فوقع مبهماً؛ ای مغشیا علیه لاینطق و لایمیز. (ذیل اقرب الموارد). ◄ کار فروبسته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کاری پوشیده که ندانند روی آن . (مهذب الاسماء). پوشیده و فروبسته .(غیاث ). کاری که جهت و جانب و راه آن پیدا نباشد. (از محیطالمحیط) (از ذیل اقرب الموارد). فروبسته و پوشیده . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). نامعلوم و مجهول و مشکل و مشکوک و غیرمحقق . (ناظم الاطباء) : وز عقل ببین به فعل پیداش اندر دل دهر راز مبهم . ناصرخسرو (دیوان ص ٢٧٥). بر خویشتن ار تو بپوشی این را آن نیست به نزد خدای مبهم . ناصرخسرو (دیوان ص ٢٧٨). و مراسم سیاست مبهم و مهمل ماند. (سندبادنامه ص ٥). و مشکلات و معضلات مبهم برآیند، گوهر آن را بر محک عقل بایدزد. (سندبادنامه ص ٩٩). نوح از حدوث آن مشکل مبهم و وقوع آن حادث معظم هراسان شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ١١٤). - اسم مبهم ؛ در نزد علماء نحو عبارت از «اسم اشاره » و «اسم موصول » است . (از محیط المحیط). و رجوع به ترکیب لفظ مبهم و مبهمات شود. - حائطمبهم ؛ حیاطی که در آن در نباشد. (از اقرب الموارد). - سخن مبهم ؛ سخنی که معنی آن فهمیده نشود، و سخن مغلق . (ناظم الاطباء). - صورتهای مبهم ؛ (اصطلاح ریاضی )، آن است که هرگاه تابعی به ازاء مقدار معین از متغیر به یکی از صورتهای زیر در آید: » یا (* o یا (( یا (-( تابع به ازاء آن مقادیر مبهم است و این صورت را صورتهای مبهم تابع می نامند. (از فرهنگ فارسی معین ). - طریق مبهم ؛ راهی که پنهانی و ناشناس باشد. (ازذیل اقرب الموارد). - کلام مبهم ؛ سخنی که وجهی نداشته باشد. (از محیط المحیط) (از ذیل اقرب الموارد). کلامی که هیچگونه دریافت نشود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). - لفظ مبهم ؛ لفظی است که صریح در مدلول خاصی نباشد و رفع ابهام آن بوسیله ٔ تمیز ممکن است . (فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی ). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و اسم مبهم و مبهمات شود. - مبهم داشتن ؛ پوشیده و ناشناخته داشتن : ز خصمی که ناقص فتاده است نفسش کمال براهیم مبهم ندارم . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٢٨٥). - مبهم شدن ؛ نامعلوم شدن . پوشیده گردیدن . فروبسته شدن . گنگ گردیدن : بی شرح و بیان او خرد را مبهم نشود هگرز منطق . ناصرخسرو. ◄ زنی که با وی گاهی نکاح درست نباشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). تحریم نکاح زن مبهمة. (ناظم الاطباء). آن که به وجهی از وجوه حلال نباشد مانند تحریم زناشوئی با مادر و خواهر. (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). ◄ مشتبه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ نامعروف . ◄ غیرمحدود. (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
نامفهوم، گنگ، رمزورازدار، نامعلوم، مغلق، پوشیده، مرموز، ناشناخته، مجهول، نافهم، قلمبه، ملقلق، دورازدهن، غیرقابلدرک غامض، بغرنج، پیچیده، دشوار عمیق نهفته نامعین، دوپهلو ناموزون [کلام] آبنکشیده
واژگان فارسی سره واژهدان
ناآشکار، گنگ، سربسته، دو پهلو، پیچیده، پوشیده