مبرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مبرد. [ م َ رَ ] (ع ص ) سبب خنکی بدن و جز آن . مبرده مثله . (منتهی الارب ) (آنندراج ). هر چیز که سبب خنکی بدن وجز آن گردد. (ناظم الاطباء). و رجوع به مبردة شود.
مبرد. [ م ِ رَ ] (ع اِ) سوهان . (بحرالجواهر) (از تاج العروس ) (دهار) (مهذب الاسماء) (آنندراج ) (غیاث ) (اقرب الموارد). مسحل . منحت .
مبرد. [ م ُ ب َرْ رَ ] (اِخ ) محمدبن یزیدبن عبدالاکبرالازدی بصری مشهور به مبرد. مکنی به ابوالعباس .وی نحو را از حرمی و مازنی و غیر آن دو فرا گرفت، وبرخی او را بصری و یمنی گفته اند. مولد او بسال ٢٠٧ یا ٢١٠ بود و در ٧٧سالگی بسال ٢٨٥ در بغداد درگذشت ودر گورستان دارالکوفه مدفون است . ادب را بر مازنی وابوحاتم سجستانی آموخت . و نفطویه و جز او نزد وی تعلیم گرفتند. وی با ابوالعباس احمدبن یحیی ملقب به ثعلب معاصر بود و تاریخ ادباء به آن دو ختم شد. مبرد دوست می داشت که با ثعلب فراهم آید و ثعلب اجتماع با او را ناخوش می داشت . جعفربن محمدبن حمدان فقیه موصلی که دوست مبرد و ثعلب بود، گفت : از ابوعبداﷲ دینوری پرسیدم چرا ثعلب نمی خواهد با مبرد هم مجلس شود. گفت چون مبرد خوش سخن، نیکوبیان، گشاده زبان است، و مذهب ثعلب مذهب معلمان است . چون در مجلسی فراهم آیند به ظاهر حکم به نفع مبرد کنند تا آنگاه که باطن معلوم شود.وی به بغداد سکونت جست و در نحو و لغت امام شناخته گشت . او را در ادب تألیف های نافع است که مشهورترین آنان کتاب «الکامل » در لغت میباشد که از ارکان ادب وکلام بشمار میرود. (از معجم المطبوعات ج ٢ ص ١٦١٢). مبرد لقب محمدبن یزیدالنحوی بصری است بدان جهت در براده نشسته درس می گفت . (منتهی الارب ). و نیز او راست : المقتضب، اعراب القرآن، طبقات النحاةالمبصریین و نسب عدنان و قحطان . (از وفیات الاعیان ) (اعلام زرکلی ج ٣ ص ١٠٠٢). ابن الندیم، کتاب مااتفقت الفاظه [ اختلفت ] و معانی القرآن را از او دانسته است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : کاتب نیکست و هست نحوی استاد صاحب عباد هست و هست مبرد. منوچهری . و رجوع به تاریخ بیهق و البیان والتبیین جاحظ و عیون الانباء و تاریخ الخلفاء و تتمه ٔ صوان الحکمة و الموشح و عقدالفرید و فهرست کتابخانه ٔ مدرسه ٔ عالی سپهسالار و روضات الجنات شود.