مبدل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ بَ دَّ) [ ع. ] (اِمف.) بدل شده، تبدیل شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ بَ دَّ) [ ع. ] (اِمف.) بدل شده، تبدیل شده.
(مُ بَ دِّ) (اِفا.) تغییردهنده، بدل کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مبدل . [ م ُ دَ ] (ع ص ) بدل شده و تبدیل شده .(ناظم الاطباء). تغییرداده شده . دیگرگون : چون فرود آیی از آن گردی جدا مبدلش گرداند از رحمت خدا. مولوی شب غلط بنماید و مبدل بسی دید صائب شب ندارد هر کسی . مولوی . آن قراری که بزن او کرده بود گشت مبدل آن طرف مهمان غنود. مولوی . - مبدل شدن ؛ بدل شدن . تغییر یافتن . عوض گشتن . تبدیل گشتن : چیست هستی حس ها مبدل شدن چوب گز اندرنظر صندل شدن . مولوی . باش تا حسهای تو مبدل شود تا ببینی شان و مشکل حل شود. مولوی . پس قیامت نقد حال تو بود پیش تو چرخ و زمین مبدل شود. مولوی (مثنوی چ خاورص ٢٦٨). - مبدل کردن ؛ بدل کردن . تغییر دادن : خشم و شهوت مرد را احول کند ز استقامت مرد را مبدل کند. مولوی . ◄ کلمه ای که بدل ازکلمه ٔ دیگر (مبدل منه ) آید. (فرهنگ فارسی معین ).
مبدل . [ م ُ ب َدْ دَ ] (ع ص ) دیگرگون کرده و تغییر داده شده و بدل آورده شده . (ناظم الاطباء) تبدیل شده . تغییر شکل یافته : گر بدان حالت ترا بودی بقا کی رسیدی مرترا این ارتقا از مبدل هستی اول نماند هستی دیگر به جای او نشاند همچنین تا صد هزاران هستها بعد یکدیگر دوم به ز ابتدا آن مبدل بین، وسایط رابمان کز وسایط دور گردی ز اصل آن . (مثنوی چ خاور ص ٢٩٢). - مبدل شدن ؛ بدل شدن . تغییر یافتن : قحط و تنگی نواحی از یمن نقیبت او برخص و فراخی مبدل شد. (المعجم چ دانشگاه ص ١٢). بفرمود درهم شکستند خرد مبدل شد آن عیش صافی به درد. سعدی . عنایتی که ترا بود اگر مبدل شد خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست . سعدی . - مبدل کردن ؛ تغییر دادن . بدل کردن . عوض کردن . تبدیل نمودن : ملک ایشان در تزلزل و اضطراب افتاد نظام الملک وزیر را به «تاج الملک ابوالغنائم » مبدل کردند. (سلجوقنامه ٔ ظهیری چ خاور ص ٣٤). تا سعادت بخش انجم بخت اوست حال نحسین را مبدل کرده اند. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٥١٠). - مبدل گرداندن ؛ تغییر دادن . عوض کردن . تبدیل نمودن : عیش ربیعش را به طیش خریف مبدل نگرداند. (گلستان ). - مبدل گردیدن ؛ مبدل شدن : محنت و اندوهش به بهجت و سرور مبدل گردید. (عالم آرا چ امیرکبیر ص ٢٢٤). - مبدل گشتن ؛ مبدل شدن : تا به حلقه ٔ اهل تحقیق در آمد به یمن قدم درویشان و صدق نفس ایشان ذمائم اخلاقش به حمائد مبدل گشت . (گلستان چ فروغی ص ٦٨). و بعد از یکهفته از داروخانه ٔ... به شفا مبدل گشت . (ظفرنامه، از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به مُبدَل شود. ◄ تغییرداده شده : لباس مبدل، لباس تبدیل شده . (ناظم الاطباء).
مبدل . [ م ُ ب َدْ دِ ] (ع ص ) بدل کننده . تغییر دهنده . ج، مبدلین .
مترادف و متضاد واژهدان
تبدیل، تعویض، تغییر، دگرگون، عوض تبدیلکننده، تغییردهنده، بدلکننده ادپتور
واژگان فارسی سره واژهدان
دگرگشته، دگردیس