مبتلا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مبتلا. [ م ُ ت َ ] (ع ص ) گرفتار. (ناظم الاطباء). دچار. گرفتار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رسم الخط فارسی از «مبتلی » [ م ُ ت َ لا ] عربی است : رهاند خرد مرد را از بلا مبادا کسی در بلا مبتلا. فردوسی . پس چرا چون منی که بی مثلم به چنین حبس مبتلا باشم . مسعودسعد. هر که بر درگاه پادشاهان ... مبتلا بود به دام مضرت ... پادشاه را تعجیل نشایست فرمود در فرستادن او به جانب خصم . (کلیله و دمنه ). گفتم ز اسرار باغ هیچ شنیدی بگوی گفت دل بلبل است در کف گل مبتلا. خاقانی . ◄ دلباخته . عاشق : جهاندار از آن چامه و چنگ اوی ز دیدار و بالا و فرهنگ اوی برو بر بدانگونه شد مبتلا که گفتی دلش گشت گنج بلا. فردوسی . دلش گرچه به شیرین مبتلا بود به ترک مملکت گفتن خطا بود. نظامی . ایکاش برفتادی برقع ز روی لیلی تا مدعی نبودی مجنون مبتلا را. سعدی . ◄ رنجور و گرفتار درد و رنج . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). بیمار : تو هفت کشور بگرفته ای مخالف تو ز هفت چرخ شده مبتلا به هفت اندام . مسعودسعد. - مبتلا شدن ؛ مبتلا گردیدن . گرفتار شدن . دچار شدن : تخم وفاست عقل بتو مبتلا شده گر مر ترا ز تخم وفا برگ و بر جفاست . ناصرخسرو. گر زنده ای ز بهر چه با دین چو مرده ای گر نه دلت به دام هوا مبتلا شده ست . ناصرخسرو. مانع... سعادت ... نهمتی حقیر است که مردمان بدان مبتلاشده اند. (کلیله و دمنه ). هر که دهندش و نستاند مبتلاشود بدانکه خواهد و ندهندش . (کیمیای سعادت ). تنها نه من به خال لبت مبتلا شدم بر هر که بنگری به همین درد مبتلا است . (امثال و حکم دهخدا ج ١ ص ٤٣١). آخر عمر به ضعف پیری مبتلا شده بود. (اوصاف الاشراف ). و رجوع به مبتلی شود. - مبتلا کردن ؛ گرفتارکردن : چون انس گرفت و مهر پیوست بازش به فراق مبتلا کن . سعدی . - مبتلا گردانیدن ؛ اسیر و گرفتارکردن : به بند بلا مبتلا گردانیده است . (گلستان ). - مبتلا گردیدن ؛ مبتلاگشتن . مبتلا شدن . گرفتار شدن : و آنگاه به انواع بلا مبتلا گردد. (کلیله و دمنه ). و هر که علم بداند و بدان کار نکند بمنزلت کسی باشد که مخافت راهی را می شناسد اما ارتکاب کند تا به قطع و غارت مبتلا گردد. (کلیله و دمنه ). هرگاه دو دوست به مداخلت شریری مبتلا گردند هر آینه میان ایشان جدایی افتد. (کلیله ودمنه ). چون قوت احصانش نباشد به عصیان مبتلا گردد. (گلستان ). - مبتلا گشتن ؛ گرفتار شدن : مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا وندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی . حافظ. - ◄ رنجور و بیمار گشتن : از قضای آسمان استاد ما گشت رنجور و سقیم و مبتلا. مولوی . - مبتلا ماندن ؛ گرفتار شدن . دلباخته شدن . دچار شدن : ملامتگوی بی حاصل نداند درد سعدی را مگر وقتی که درکویی به رویی مبتلا ماند. سعدی . و رجوع به مبتلی شود.