مبتغی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مبتغی . [ م ُ ت َ ] (ع اِ) شیر که اسد باشد. (منتهی الارب ). شیر بیشه . (ناظم الاطباء).
مبتغی . [ م ُ ت َ غا ] (ع ص، اِ) مبتغاء. (ناظم الاطباء) (آنندراج ). خواسته شده . درخواست کرده شده . دلخواه . خواست : فرمود تا به مبتغی و مقصود هر یک انعام و اسعاف و احسان ارزان داشته آید. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٩٢). ◄ وام و دین و قرض . ◄ حق . ◄ کار. (ناظم الاطباء).