مباهات
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ) [ ع. مباهاة ] (مص ل.)<BR>۱- تفاخر.<BR>۲- خودبینی، غرور.<BR>۳- سرفرازی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ ع. مباهاه ] (مص ل.) ۱- تفاخر. ۲- خودبینی، غرور. ۳- سرفرازی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مباهات . [ م ُ ] (ع اِمص ) (از «مباهاة» عربی ) نازیدن و تفاخر کردن به چیزی . (غیاث ). مأخود ازتازی، تفاخر و ناز ومدح و ستایش بی جا و خودبینی و غرور و نخوت و خودستائی و مدح و ستایش و بزرگی و جلال . (ناظم الاطباء). نبرد کردن کسی را در حسن و خوبی و نازیدن به چیزی و با لفظ کردن و داشتن مستعمل است . (آنندراج ). نازیدن . بالیدن . فخر. بالش . افتخار. نازش . مفاخره . سرافرازی . سربلندی . سرفرازی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و مباهاتی و مفاخرتی هرچه وافرتر فزود. (کلیله و دمنه ). اما چون سوگند درمیان است از جامه خانه ٔ خاص برای تشریف و مباهات ... برگیرم . (کلیله و دمنه ). بر در کعبه که بیت اﷲ موجودات است که مباهات امم زان در والا شنوند. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ١٠٤). کس را از افاضل جهان پایه و مایه ٔ مضاهات و مباهات او نبود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٨٤).و رجوع به مباهاة شود. - مباهات کردن ؛ فخر کردن . نازیدن : قیصر روم عظیم است ولیکن به قیاس گر مباهات کند با تو یکی مسکین است . امیر معزی (از آنندراج ). خنده زنم چون به دو منحول سست سخت مباهات کنند این و آن . خاقانی . فصحای عرب به قصاید سبعیات مفاخرت و مباهات می کردند. (لباب الالباب ). دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش . حافظ (از آنندراج ). - مباهات نمودن ؛ مباهات کردن : شاهی که ممالک جهان به عدل او مباهات می نمود. (لباب الالباب ).
مترادف و متضاد واژهدان
افتخار، بالیدن، تفاخر، فخر، نازش فخر کردن، مباهاتنمودن، نازیدن
واژگان فارسی سره واژهدان
نازش، شکوه، سربلندی، سرافرازی، بالیدن، بالندگی