مبار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مبار. [ م َ / م ُ ] (اِ) روده ٔ گوسفند باشد که آن را از گوشت وبرنج و مصالح پر کنند و پزند و به عربی عصیب گویند.(برهان ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ). روده ٔ گوسفند یا بز باشد که با برنج و قیمه آغنده بپزند و آن را به تازی عصیب خوانند. (جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). حسرةالملوک . مومبار. حسیبک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). یک نوع طعامی که از روده ٔ گوسپند پر کرده از گوشت و برنج و مصالح سازند. (ناظم الاطباء). چرب روده . چرغند. جگر آکند. عصیب . (فرهنگ فارسی معین ) : در مقابل چه بود دنبه ٔ گرد و فربه در عقب ذکر مبار است تو ظاهر خوشدار. بسحاق اطعمه . اگر چه دنبه به دیگ مقیل باشد خوار مبار نیز چنین محترم نخواهد ماند. بسحاق اطعمه . توان فروختن از بهر خوردنی دستار ولی بسر که تواند مبار پیچیدن . نظام قاری (دیوان چ استانبول ص ١٠٣). رجوع به مبا شود.
مبار. [ م َ / م َ بارر ] (ع اِ) ج ِ مبرت . عطایا بخشش ها. (فرهنگ فارسی معین ) : تحف و مبار فراوان فرستاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٧٣). و در جمله ٔ تحف و مبار که بدو فرستاد ده سر اسبان تازی بود. (ترجمه ٔتاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٢٢١). و هر سال از مبار آن دیار و متاع آن بقاع به خزانه می فرستد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٢١). عزالدین حسین خرمیل را به انواع اصطناع و اسالیب مبار قضای حق او را مخصوص گردانید. (جهانگشای جوینی ). و از جانب سلطان به انواع مبار انعامات بسیار اختصاص یافت . (جهانگشای جوینی ).