ماه نو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماه نو. [ هَِ ن ُ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) هلال . (ترجمان القرآن ) (برهان ). هلال . (ناظم الاطباء). هلال . ابن مُزنَة. ابن مِلاط. (منتهی الارب ) : ماه نو منخسف در گلوی فاخته ست طوطیکان با حدیث، قمریکان با انین . منوچهری . چون ببریدی شود هریک از آن ده ماه نو ور نبری باشد اندر ذات خود ماهی تمام . عسجدی . الا تا ماه نو خیده کمان است سپرگردد مه داه و چهارا. (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دوان اندرو ماهی سیم سیما چو ماه نو اندر سپهر منور. ازرقی . گشت بدرش چو ماه نو باریک شد جهان پیش پیر زن تاریک . سنائی . ماه نو و صبح بین پیاله و باده عکس شباهنگ برپیاله فتاده . خاقانی . ماه نو را نیمه ٔقندیل عیسی یافته دجله را پر حلقه ٔ زنجیر مطران دیده اند. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٩٠). ماه نو دیدی و در روی مه نو شب عید لعل می با قدح سیم برآمیخته اند. خاقانی . خم کوس است که ماه نوذیحجه نمود گر زمه لحن خوش زهره ٔزهرا شنوند. خاقانی . به همه کس بنمودم خم ابرو که تو داری ماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید. سعدی . خیال ابرویت پیوسته در گوش دلم گوید کز آن چون ماه نو گشتم که در خورشید پیوستم . خواجوی کرمانی . حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار. حافظ. چو ماه نو ره بیچارگان نظاره زند به گوشه ٔ ابرو و در نقاب رود. حافظ. - ماه نو دیدن ؛ اِهلال . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). رؤیت هلال کردن . ◄ کنایه از پادشاه جوان تازه بر تخت سلطنت نشسته : جهان سر به سر نو شد از شاه نو زایران برآمد یکی ماه نو. فردوسی . ◄ معشوق نوجوان و زیبا. زن زیبا و جوان : اگر در راه بینی شاه نو را به شاه نو نمای این ماه نو را. نظامی .