ماس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماس . [ ماس س ] (ع ص ) (از «م س س ») مس کننده . (از اقرب الموارد). و رجوع به مَس ّ شود.
ماس . (اِ) مخفف آماس است که ورم باشد. (برهان ). مخفف آماس است .(آنندراج ). آماس و ورم . (ناظم الاطباء). و رجوع به آماس شود. ◄ ماسیدن . (ناظم الاطباء). ◄ الماس را نیز گفته اند و آن جوهری است معروف و بعضی گفته اند به معنی الماس عربی است . (برهان ). الماس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). معرب الماس و معدن الماس غالباً در هندوستان است ... صاحب مخزن الادویه ... نام پارسی الماس را ماس گفته . (آنندراج ) (انجمن آرا). اسم فارسی الماس است از احجار نفیسه .... (مخزن الادویه ). ◄ به زبان هندی ماه را گفته اند که عربان قمر خوانند. (برهان ). و رجوع به ماه شود.
ماس . (ع ص ) (از «م وس ») رجل ماس ؛ مردی که عتاب و سرزنش در وی نگیرد، یا مرد سبک و سبک سر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).