ماره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(رِ) (اِ.)<BR>۱- آمار، دفتر حساب.<BR>۲- مُهر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(رِ) (اِ.) ۱- آمار، دفتر حساب. ۲- مُهر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماره . [ رَ/ رِ ] (اِ) دفتر حساب باشد و آن را اواره نیز خوانند. (فرهنگ جهانگیری ). دفتر حساب، مخفف آماره . (فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ). به معنی حساب و محاسبه ٔ دفتر باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء). ماره =مار=امار=آمار، از ریشه ٔ «مر» به معنی بخاطرآوردن و شمردن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : ز دروای ما هرچه بایست نیز نوشته است بر ماره ٔ گنج و چیز. اسدی (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ آمار. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ مهره را نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). ماره =مهره . (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : بخش عدو از گنج و قسمت تو تا گنج بود، مار باد و ماره . مختاری غزنوی (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ به معنی سکه و مهر انگشتر هم آمده است . (برهان ). سکه و نگین انگشتری و مهر. (ناظم الاطباء). در جهانگیری و رشیدی به معنی «مهره » آمده و ظاهراً برهان «مهره » را «مهر» خوانده است . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). و رجوع به معنی قبل شود.
ماره . [ مارْ رَ ] (ع ص ) مارة. تأنیث مارّ. گذرنده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ رهگذر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - حق الماره ؛ حقی که رهگذر بر میوه ٔباغی و جز آن دارد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (اصطلاح فقهی ) حقی که بموجب آن رهگذر که از جوار درخت میوه یا زراعت حسب الاتفاق می گذرد، بتواند بدون اذن صاحب آن بخورد ولی نبرد. (ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی ).
ماره .[ ] (اِخ ) (تلخی ) موضعی است در دشت آشور و ایتام به مسافت سفر سه روز از محل عبور بنی اسرائیل از دریا.برخی را گمان چنان است که ماره در نزد عین حواره دروادی اماره واقع است و آب این چشمه بسیار تلخ است ولی بعضی آن را غرقه دانسته اند. (قاموس کتاب مقدس ).