ماردی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ماردی . [ رِ ] (ص ) رنگ سرخ و گلگون را گویند مطلقاً. (برهان ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا). سرخ را گویند. (جهانگیری ) (از صحاح الفرس ) : خروشان و کفک افکنان و سلیحش همه ماردی گشته و خنگش اشقر. خسروی . نماز شامگاهی گشت صافی ز روی آسمان ابر معکن چو بردارد ز پیش روی اوثان حجاب ماردی دست برهمن . منوچهری (از آنندراج ). ◄ هرچیز سرخ را هم گفته اند. (برهان ). - شراب ماردی ؛سلیل . (از منتهی الارب، ذیل سلیل ). رجوع به سلیل شود.