لگدکوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.)<BR>۱- (ص فا.) آن که لگد زند.<BR>۲- (ص مف.) پایمال شده، لگد خورده.<BR>۳- (اِمص.) پایمال کردن، کوفتن، لگد و غیره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) ۱- (ص فا.) آن که لگد زند. ۲- (ص مف.) پایمال شده، لگد خورده. ۳- (اِمص.) پایمال کردن، کوفتن، لگد و غیره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لگدکوب . [ ل َ گ َ ] (اِ نف مرکب ) لگدکوبنده . پی سپر. ◄ (ن مف مرکب ) پیخسته . پای خست . پایکوب . پایمال . (آنندراج ) : لگدکوب غمت زآن گشت روحم که بخت بد لگد زد بر فتوحم . نظامی . بدیشان گفت چون خر شد لگدکوب چراست این استخوانش بر سر چوب . عطار. بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط زبس که عارف و عامی به رقص برجستند. سعدی . خیالش چنان بر سر آشوب کرد که بام دماغش لگدکوب کرد. سعدی . مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی . سعدی . مرا فتاده چو بینی غمین مشو طالب که من ز روز ازل سبزه ٔ لگدکوبم . طالب آملی (از آنندراج ). ◄ (حامص مرکب، اِ مرکب ) مطلق ضرب خواه از لگد باشد خواه از غیر لگد و کوفته و پامال مجاز است . (آنندراج ). لگله . (برهان ). زخم لگد. ضرب لگد : حوضی ز خون ایشان [دختران رز]پر شد میان رز از بس که شان ز تن به لگدکوب خون دوید. بشار مرغزی . باز لگدکوبشان کنند همیدون پوست کنند از تن یکایک بیرون . منوچهری . دیده ٔحاسد به تو چون غژب انگور است سرخ در لگدکوب عنا بادش جدا آب از تکس . سوزنی . دشمن که افتاد در لگدکوب قهر باید گرفت تا برنخیزد. (مرزبان نامه ). خاص و عام خلایق از دست زمانه در چه لگدکوب . (جهانگشای جوینی ). و طبقه ٔ طلبه ٔ آن در دست لگدکوب حوادث پایمال زمانه ٔ غدار و روزگار مکار شدند. (جهانگشای جوینی ). جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود و از خوف و زوال . مولوی . مرد در راه عشق مرد نشد تا لگدکوب گرم و سرد نشد. اوحدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی