لگد زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لگد زدن . [ ل َ گ َ زَ دَ ] (مص مرکب ) جفتک انداختن . آلیز انداختن . اسکیزه کردن . اسکیز کردن . آلیز زدن . اسکیزیدن . رعص . ضراح . ضرح . لیز. (منتهی الارب ) : که بردرند سگان هرکه را نگردد سگ لگد زنند خران هرکه را نباشد خر. مسعودسعد. به داد ثور بسی شیر اول و آخر به یک لگد که بر او زد بریخت ناگاهان . مسعودسعد. اشتری جسته و مهارگسسته بر من گذشت و لگدی محکم بر پشت من زد. (سندبادنامه ص ١٣١). لگدکوب غمت زآن گشت روحم که بخت بد لگد زد بر فتوحم . نظامی . آتش در خرمن خود میزنی دولت خود را به لگد میزنی . نظامی . جحف ؛ لگد زدن کسی را چنانکه بیفتد. (منتهی الارب ). نفح ؛ لگد زدن ستور. (تاج المصادر). لهز؛ لگد زدن بر سینه . لکز؛ لگد زدن بر سینه . ◄ لگد زدن تفنگ ؛ صدمه زدن آن از عقب بر سینه بعد سر دادن . (آنندراج ). ضربت زدن قنداق تفنگ بر سینه و کتف، گاه خالی شدن تیر : مشو ایمن که این وامانده لنگ است که با یک پا لگدزن چون تفنگ است . میر یحیی شیرازی (از آنندراج ). - لگد به بخت خود زدن ؛ از سر چیزی یا امری سودمند درگذشتن ونپذیرفتن : طریق و مذهب عیسی به باده ٔ خوش ناب نگاه دار و مزن بخت خویش را به لگد. منوچهری . رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص ٣١١ شود.