لگد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ گَ) (اِ.)<BR>۱- ضربهای که با پا زده شود.<BR>۲- حرکت یا ضربة قهقرایی تفنگ یا توپ هنگام تیراندازی. ؛ ~ به بخت خود زدن به ضرر خود اقدام کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ گَ) (اِ.) ۱- ضربهای که با پا زده شود. ۲- حرکت یا ضربه قهقرایی تفنگ یا توپ هنگام تیراندازی. ؛ ~ به بخت خود زدن به ضرر خود اقدام کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لگد. [ ل َ گ َ ] (اِ) لج . زخم با کف پای (برخلاف تیپاو اردنگ که با نوک پا باشد). زخم با پای از ستور یا آدمی . اسکیز. اسکیزه . آلیز. جفته . جفتک : تا صعوه به منقارنگیرد دل سیمرغ تا پشه نکوبد به لگد خرد، سر پیل . منجیک . زیر لگد به جمله همی خستشان بزور چونانکه پوست بر تن ایشان همی درید. بشار مرغزی . هم به زیر لگدت همچو هبا کردم بی گنه بودی این جرم چرا کردم . منوچهری . به لگد کرد دوصد پاره میانهاشان رگهاشان ببرید و ستخوانهاشان . منوچهری . اندام شما بر به لگد خرد بسایم زیرا که شما را بجز این نیست سزاوار. منوچهری . رزبان آمد و حلقوم همه بازبرید به لگد ناف و زهار همه از هم بدرید. منوچهری . خوار است نشستن ز بر کرّه ٔ نوزین مرد آنکه نگه دارد، زو گاه لگد را. حمیدالدین سمرقندی . بدین پر به پر تا نگیردت جهل وگرنه بکوبدت زیر لگد. ناصرخسرو. از لگد حادثات سخت شکسته دلم بسته خیالم که هست این خلل از بوالعلا. خاقانی . چرخ را ز آه من زیان چه بود پیل را از پشه لگد چه رسد. خاقانی . شمع که در عنان شب زرده وش و سیاه بود از لگد براق جم مرد بقای صبحدم . خاقانی . به چوب و لگد راه را کوفتند به نیرنگهابرف را روفتند. نظامی . صحون ؛ لگدزننده . (منتهی الارب ). - بخت خود را به لگد زدن یا دولت خود را... یا لگد به بخت یا دولت خود زدن ؛ بیخردانه از سر چیزی یا امری نیک و سودمند درگذشتن : طریق مذهب عیسی به باده ٔ خوش و ناب نگاه دار و مزن بخت خویش را به لگد. منوچهری . آتش در خرمن خودمیزنی دولت خود را به لگد میزنی . نظامی . - امثال : لگد به گور حاتم زده است (به طنز و استهزا)؛ بی نهایت بخیل و ممسک است . لگد روزگار خورده است . لگد مادیان به نریان درد نکند .
مترادف و متضاد واژهدان
پاسار، پخت، پشتپا، تیپا، لچ آلیز، جفتک