لگام کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کِ دَ) (مص م.)<BR>۱- متوقف ساختن.<BR>۲- به زیر فرمان آوردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کِ دَ) (مص م.) ۱- متوقف ساختن. ۲- به زیر فرمان آوردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لگام کشیدن . [ ل ُ / ل ِ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) ایستادن و متوقف ساختن اسب را با کشیدن دهانه . از پس خود کشیدن لگام، به دنبال خود بردن و کشاندن : هِل تا بکشد به مکر زی دوزخ دیو از پس خویشتن لگامش را. ناصرخسرو. ◄ کنایه از احتیاط و مکث کردن در کاری . (آنندراج ) : به آن غرور و تکبر که کشته ٔ آنم رسید چون به سر تربتم لگام کشید. سنجر کاشی (از آنندراج ). و رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص ١٢٢ شود.