لوچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لوچ . (اِخ ) (چم ...) چشمه و مزرعه ای است در شمال آران متعلق به خزل و جزو خالصه است، دراین چشمه ماهی هست . آب چشمه داخل آب ماران شده در دو آب خزل داخل رودخانه ٔ گاماسب میشود. صحرای آران ماران علفزار و مرتع خوبی است و در آن شلتوک به عمل می آید. از نهاوند به چم لوچ هفت فرسنگ مسافت و در طرف غربی این شهر واقع است . (از مرآةالبلدان ج ٤ ص ٢٦٢).
لوچ . (اِخ ) نام ولایتی از ایران زمین . نام سرزمینی : سراسر به شمشیر بگذاشتند ستم کردن لوچ برداشتند. فردوسی . و رجوع به فهرست ولف شود.
لوچ . (ص ) چپ . احول . دوبین . چشم گشته . کژچشم . کول . (حاشیه ٔ لغت نامه ٔ اسدی نخجوانی ). لوج . کلیک . (لغت نامه ٔ اسدی نخجوانی ). کاج . کاژ. ناراست بین . کلک . کژ. باحِوَل . احول چشم و معیوب . (اوبهی ). دوبیننده . کلاژ. کلاژه . این کلمه با کلمه ٔ فرانسه ٔ لوش از یک اصل است و با کلمه ٔ لوسکوس لاتینی نیز از یک ریشه است . کلاذه . شاه کال . گشته . کوج . چشم کاج . (از جهانگیری ) : آن توئی کور و توئی لوچ و توئی کوچ و بلوچ آن توئی دول و توئی گول و توئی پایت لنگ . لبیبی . شاها ز انتظار زمانی که داریم چشمان راست بین دعاگوت گشت لوچ . قطران . گوش کر را سخن شناس که دید دیده ٔ لوچ راست بین که شنید. سنائی . فارغ منشین که وقت کوچ است در خود منگر که چشم لوچ است . نظامی . خویشتن را بزرگ پنداری راست گویی یکی دو بیند لوچ . سعدی .