لوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لوس . (اِ) غش کافور. غش که در کافور کنند.باری که به کافور زنند تا بسیارش کنند : کافور تو با لوس بود مشک تو با ناک با لوس تو کافور کنی دائم مغشوش . کسائی . ◄ دهان کج . کج دهان . ◄ لجن و خلابی که پای به دشواری از آن توان برآورد. (برهان ).
لوس . (اِخ ) دهی از دهستان کالج بخش مرکزی شهرستان نوشهر، واقع در ٣٦هزارگزی المده و ٦هزارگزی جنوب کالج . کوهستانی و سردسیر. دارای ٢٧٠ تن سکنه . آب آن از چشمه . محصول آنجا غلات و مختصرلبنیات . شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . در زمستان اکثر مردم برای تأمین معاش به حدود تاچکوه و کاسه گرمحله میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٣).
لوس . (اِ) لس : پیش ایشان فاتحةالکتاب آن حضور است حضوری که اگر جبرئیل بیاید لوس خورد. (مناقب افلاکی ). رجوع به لُس شود و شاید این کلمه کوس باشد.