لنگر انداختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. اَ تَ) [ یو - فا. ] (مص ل.)<BR>۱- توقف کردن کشتی بندر.<BR>۲- کنایه از: ماندن زیاد در جایی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. اَ تَ) [ یو - فا. ] (مص ل.) ۱- توقف کردن کشتی بندر. ۲- کنایه از: ماندن زیاد در جایی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لنگر انداختن . [ ل َ گ َ اَ ت َ ] (مص مرکب ) (... کشتی ) توقف کردن او دردریا با افکندن لنگر در آب . افکندن لنگر کشتی به دریا. ◄ قرار گرفتن . مقام گرفتن . (غیاث ). - لنگر انداختن کسی در جائی ؛ توسعاً متوقف شدن در هر جا. دیر در خانه ٔ کسان ماندن چنانکه چند روزی . توقف نسبتاً طویل کردن . خانه نزول شدن (در تداول مردم قزوین ). در خانه ٔ دیگران دیر ماندن . پوست تخت انداختن . القاء عصا. القاء جران . رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص ٣١ شود. - امثال : کنگر خورده لنگر انداخته .