لنجه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ جِ) (اِ.) رفتاری از روی ناز و عشوه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لُ جَ یا جِ) (اِ.) ۱- لب، لنج. ۲- گرد بر گرد دهان.
(لَ جِ) (اِ.) رفتاری از روی ناز و عشوه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لنجه . [ ل َ ج َ /ج ِ ] (اِمص ) اسم از لنجیدن . لنج که رفتاری باشد از روی ناز و عشوه و خرامی از راه تبختر و تکبر و رعنایی . رفتار به ناز. رفتاری بود به ناز، لیکن جاهلانه . (فرهنگ اسدی ). خرامیدن زشت بود. (اوبهی ). لنجه در هجوگویند و خرامیدن در مدح . (فرهنگ اسدی ) : کفش صندوق و مخبث ... زنش هر دو گردند و هر دو ناهموار هیچ کس را گناه نیست در این کو برد جمله را همی از کار این یکی را به خنجه و خفتن وآن یکی را به لنجه و رفتار. لبیبی . در بیت ذیل در نسخه ها غنجه هست، ولی گمان میکنم اصل آن لنجه بوده است : برداشته تا حجاب شرم از رخ گه شادی و گه نشاط و گه غنچه . منوچهری . از شعر ذیل خاقانی چنین مفهوم است که برخلاف گفته ٔ صاحب فرهنگ اسدی این کلمه به معنی مطلق خرامیدن باشد اعم از ممدوح و مذموم : سیمرغ به دمسنجه پنجه نکند رنجه او کبک گه لنجه، من باز گه جولان . خاقانی . به خنده گفتن شیرینش دیدید به لنجه رفتن رعناش بینید. نزاری . شکرخای است چون طوطی خوش آواز است چون بلبل به جلوه همچو طاووسان به لنجه کبک کهسارا. ابن یمین . ◄ لنجه کردن، دبه کردن (در تداول مردم خراسان ).
لنجه . [ ل ُ ج َ / ج ِ ] (اِ) در تداول گناباد خراسان، بر لوله ٔ قوری و ابریق و مانند آن اطلاق شود. ◄ لب . ◄ گردبرگرد دهان . (برهان ).
لنجه . [ ل َج َ / ج ِ ] (اِمص ) اسم از لنجیدن به معنی بیرون بردن و بیرون کشیدن چیزی از جائی به جائی . (از برهان ).