لنبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لُ بِ) (ص.) نک لَنبر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لُ بِ) (ص.) نک لَنبر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لنبه . [ لُم ْ ب َ / ب ِ ] (ص ) مردم بزرگ تن و فربه . (صحاح الفرس ). فربه با گوشت نرم و لطیف . مردم فربه تن . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). فربه تن بزرگ . (فرهنگ اسدی ). شخصی فربه و بزرگ تن بود. (اوبهی ). فربه . مقابل لاغر. (برهان ).فربه و سرین بزرگ . (آنندراج ). بزرگ سرین : چرا که خواجه بخیل و زنش جوانمرد است زنی چگونه زنی سیم ساعد و لنبه . عماره . ◄ بزرگ . مقابل کوچک . ◄ به هندی دراز باشد که در برابر کوتاه است . (برهان ). ◄ مرغ لنبه، در تداول مردم قزوین ماکیانی است که دم نداشته باشد.
لنبه . [ لَم ْ ب َ / ب ِ ] (ص ) گرد و مدوّر. (جهانگیری ). هر چیز گرد و مدوّر، مانند سیب و انار و نارنج و امثال آن . (برهان ). ◄ تخمی که گاه گاه مرغ کند که پوست آن نرم باشد و سخت نشده باشد. تخم مرغ چون ناتمام افکند یعنی پوست آن نرم باشد. غرقات الدجاجة بیضها، باضتها و لیس لها قشر یابس . لمبه . و رجوع به لمبه شود.