لفچ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لفچ . [ ل َ ] (اِ) لب سطبر. لب درشت آویخته . لغتی است در لفج . به معنی لب حیوانات مخصوصاً شتر و گاو و خر استعمال میشود : فروهشته لفچ و برآورده کفچ به کردار قیر و شبه کفچ و لفچ . فردوسی . لفچهائی چو زنگیان سیاه همه قطران قبا و قیر کلاه . نظامی . فروهشته لفچ و برآورده کفچ همه لفچ کفچ و همه کفچ لفچ . شیوای طوسی . سر زنگیان را چو آرد به بند خورد همچو لفچ سر گوسفند. امیرخسرو. قلقال ؛ لفچ شتر.