لفچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لفچه . [ ل َ چ َ/ چ ِ ] (اِ) لفچ . (جهانگیری ). لب گنده : دو لفچه چو دو آستن مرد حجازی دو منخره دو تیره چه سیصد بازی . (منسوب به منوچهری ). دندان چو صدف کرده دهان معدن لؤلؤ وز لفچه بیفشانده بسی لؤلؤ شهوار. (منسوب به منوچهری ). ◄ گوشت بی استخوان . (برهان ) : بیاورد خوان زیرک هوشمند بر آن لفچه های سر گوسفند. نظامی . سر زنگیان را درآرد به بند خورد چون سر و لفچه ٔ گوسفند. نظامی . ◄ کله ٔ بریان کرده . (برهان ).