لفج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لفج . [ ل َ ] (ع اِمص ) خواری . (منتهی الارب ).
لفج . [ ل َ ] (اِ) لفچ . لب . لنج . لوشه . لوچه . فرنج . جحفلة. لب سطبر و گنده، مانند لب شتر. (از برهان ). لب حیوانات . بتفوز. پتفوز. نول . مشفر. شقشقة : چشم چون جامه ٔ غوک آب گرفته همه سال لفج چون موزه ٔ خواجه حسن عیسی کژ. منجیک . گردن ز در هزار سیلی لفجت [ ز در ] هزار زبگر. منجیک . چنان منکر لفجی که برون آید از رنگ بیاوردش جانم بر زانو ز شتالنگ . چکاک مرغزی . نشستم بر آن بیسراک سماعی فروهشته دو لب چو لفج زبانی . منوچهری . فاخته طوقی شترلفجی غضنفرگردنی خرسری، غژغاوموئی، اعوری، عیاره ای . سوزنی . برآسوده ای دید از اندیشه دور ز سرهای سنجاب و لفج سمور. نظامی . هدل ؛ آونگان کردن شتر لفج خود را. هادل ؛ لفج آونگان . نعو؛ کفتگی لفج بالائین شتر. اَهدل ؛ شتر آونگان لفج . التهدّل . (منتهی الارب ). فروهشته شدن لفج اشتر. (تاج المصادر بیهقی ). هِدل ؛ شترآونگان . لفج . خریع؛لفج شتر که آویزان باشد. مِشفر؛ لفج شتر. قلقال . (منتهی الارب ). ◄ پارچه ٔ گوشت بی استخوان . ◄ (ص ) زن بدکاره و فاحشه . (برهان ).