لغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لغ. [ ل َغ غ / ل َ ] (ص ) لق . نامحکم . نااستوار. چیزی جنبان در جای خود که بایستی استوار باشد. نااستوار که در جای خویش جنبد. جنبان بر جای خویش . - پیچ و مهره ٔ لغ ؛ نااستوار و نامحکم . - دندانهای لغ ؛ اسنان مترهلة . - دندانی لغ ؛ دندانی جنبان . ◄ تخم لغ یا تخم مرغ لغ؛ فاسدشده و گندیده . لق . (آنندراج ). که برای فساد یا نزدیکی به فساد چون جنبانند، سپیده و زرده جنبد و آواز کند. - تخم لغ در دهان کسی شکستن ؛ بر نکته ای که نه بر مصلحت دیگران است وی را آگاه ساختن . بدو وعده ای کردن که وفای آن دیر کشد و او پیوسته مطالبه کند. - دهن لغ ؛ آنکه راز نگاه داشتن نتواند. ◄ صحرای خشک بی علف . دغ . بیابان خشک بی گیاه . ◄ صاف . بی موی . (برهان ). ◄ شاید صورتی از دغ و لخ، لخت و لوت و روت به معنی عور و برهنه و عریان باشد : چونکه زن را دید لغ کرد اشتلم همچو آهن گشت و نداد ایچ خم . رودکی . (این شعر گمان میکنم از سندبادنامه حکایت شاهزاده ٔ فربی و کلان و زن دلاک باشد). رجوع به لج و لخ و دغ شود.