لعین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لعین . [ ل َ ] (ع ص ) رجیم . رانده . (منتهی الارب ). به نفرین کرده . (مهذب الاسماء). بنفرین . نفرین کرده . مطرود. مردود. (منتهی الارب ). رانده ٔ از رحمت . رانده و دورکرده از رحمت و نیکی . لعنت کرده شده . (مذکر و مؤنث دروی یکسان است . یقال : رجل لعین و امراءة لعین . اما هرگاه موصوف مذکور نباشد در مؤنث لعینة به تاء تأنیث آید). آنکه هر کس او را لعنت کند. (منتهی الارب ). ملعون : شمر لعین . شیطان لعین . ابلیس لعین : او نصیحت بشنید اما بدگوی لعین در میان شور همی کرد سبب جستن شر. فرخی . آن کس که بد خواهد ترا یاقوت رمانی مثل در دست او اخگر شود پس وای بدخواه لعین . فرخی . به غمزه نرگس تو بادل من آن کرده ست که تیر شاه جهان با مخالفان لعین . فرخی . مزد یابد هرکه او بر دشمنش لعنت کند دشمنش لعنت فزون یابد ز ابلیس لعین . فرخی . گر به پیری دانش بدگوهران افزون شدی روسیه تر نیستی هر روز ابلیس لعین . منوچهری . بدین محمد ترا کشتن من کجا شد حلال ای لعین محمد. ناصرخسرو. که شود سخت زود دیو لعین زیر نعلین بوتراب تراب . ناصرخسرو. گریزان شب و تیغ خورشید یازان چو عمرو لعین از خداوند قنبر. ناصرخسرو. و چون از کار مزدک لعین و اتباع او فارغ گشت در ممالک و لشکر خویش نظر کرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩١). بدخواه لعین را بود از هیبت نامت قهری که ز لاحول بود دیو لعین را. امیرمعزی . چون رنجه شد به پرسش من رنج شد ز من گفتی که جم درآمد و دیولعین گریخت . خاقانی . هر کجا جبریل سازد مائده زشت باشد میهمان دیو لعین . خاقانی . کی رسد آلوده ای بر در پاکان حق بست در آسمان بر رخ دیو لعین . خاقانی . ساحران در عهد فرعون لعین چون مری کردند با موسی ز کین . مولوی . قاضی بی دین از ابلیس لعین پرفتنه تر است . (مجالس سعدی ). سنان صولت او دشمنان دولت و دین را چنان زند که سنان ستاره دیو لعین را. سعدی . ◄ خلیع. آلوسی در بلوغ الارب آورده : ... قال ابوعبید البکری فی شرح امالی القالی : کان الرّجل فی الجاهلیة اذا غدر و اخفر الذّمة جعل له مثال من طین ... و قیل اَلا ان ّ فلاناً قد غدر فالعنوه . کما قال الشاعر: فلنقتلن ّ بخالد سرواتکم (؟) و لنجعلن لظالم تمثالا. فالرّجل اللعین هو هذا التمثال و بعضهم یقول : الرّجل اللعین هو نفس الخلیع. و قد اختلف اهل اللغة فی المراد یقول الشماخ بن ضرار فی مدح عرابةبن اوس من قصیدة: و ماء قد وردت لوصل اروی علیه الطیر کالورق اللجین ذعرت به القطا و نقیت عنه مقام الذّئب کالرّجل اللعین . فقالوا: یرید بقوله ذعرت به القطا الخ انه جاءَ الی الماء متنکرا، و ذعرت خوفت و نفرت و نفیت طردت و خص ّ الذّئب و القطا لان القطا اَهدی الطیر و الذئب اهدی السباع، و هما السابقان الی الماء. قال شارح الدّیوان : ای ذعرت القطا بذلک الماء و نفیت عن ذلک الماء مقام الذّئب، ای وردت الماء فوجدت الذّئب علیه فنحیته عنه اراد مقام الذّئب، کالرجل اللعین المنفی المقصی - انتهی . فاللعین علی هذا بمعنی الطرید، و هو وصف للرجل . و هو ما ذهب الیه ابن قتیبة فی ابیات المعانی قال : اللعین المطرود و هو الذی خلعه اهله لکثرة جنایاته . و قال بعض شراح ابیات المفصل : اللعین المطرود الذی یلعنه کل احد و لایؤویه، ای هذا الذّئب خلیع لامأوی له کالرّجل اللعین . و قال صاحب الصحاح : الرّجل اللعین شی ٔ ینصب فی وسط الزّرع یستطرد به الوحوش و انشد هذا البیت . و قد سبق قول ابی عبید البکری فی شرح امالی القالی فی ذلک، و قد اغرب فانه لم یظهر للبیت معنی علی قوله . و علی کل حال فهذا المذهب للعرب یدل علی انهم قد بلغوا فی الجاهلیة الی غایة الغایات فی میلهم لمحاسن الاخلاق و جمیل الصفات حتی انهم تجاوزوا الحدّ فی ذلک، فبلغوا الی درجة العقوق و عدم المبالات بما یجب للاقارب و البنین من الحقوق، حثاً علی اجتناب کل مایشین من الاخلاق الذّمیمة، و زجراً عن تعاطی سفاسف الامور و الجرائم العظیمة و الخلعاء کانوا قد خلعوا عنهم لباس المروءة و الانصاف، و تردوا باردیة الجور و الظلم و الاعتساف، فلذلک عوملوا بهاتیک المعاملة و لم تراع فیهم عهود الموافقه و المسالمة، و لما ان کل امر تجاوز الحدّ، انقلب بما یستنتج من المفاسد الی الضدّ، نهی الشرع عن کل ما یستوجب المفاسد و امر و الحمد ﷲ تعالی بما یستحق المحامد من المقاصد. (بلوغ الأرب ج ٣ صص ٢٨ - ٢٩). رجوع به خلیع شود. ◄ دیو سرکش . (منتهی الارب ). نام شیطان . ◄ ممسوخ . مسخ کرده شده . (منتخب اللغات ). مسخ کرده . ◄ مشئوم . ◄ دشنام داده شده . ◄ در بلا افتاده . ◄ خوارشده . ◄ (اِ) گرگ . ◄ مترس و خوسه که به پالیزها به شکل مردم بر پا سازند به جهت گریختن سباع و وحش . (منتهی الارب ). آنچه در میان کشتزار به پای کنند تا مرغان بهراسند. (مهذب الاسماء).
لعین . [ ل َ ] (اِخ ) منقری ابواکیدر منازل بن زمعة. شاعری است . (منتهی الارب ). رجوع به ابواکیدر شود. این دو بیت او راست درباره ٔ آل اُهتم : و کیف تسامون الکرام و انتم دوارج حبریون فدع ُ القوائم بنو ملصق من وُلد حذلم لم یکن ظلوماً و لا مستنکراً للمظالم . (البیان و التبیین ج ٣ ص ١٩٤).