لعل پیکانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لعل پیکانی . [ ل َ ل ِ پ َ / پ ِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) نوعی از لعل باشد که بر شکل و هیأت پیکان است . لعلی که آن را به شکل پیکان تراشیده باشند و زنان از آن گوشواره سازند. (غیاث ). لعلی را گویند که به اندام پیکان باشد و از آن گوشواره کنند. (برهان ) : به خون ساده ماند اشک و خاک سوده دارد رخ مگر رخ نعل پیکان است و اشکم لعل پیکانی . خاقانی . خدنگ غنچه با پیکان شده جفت به پیکان لعل پیکانی همی سفت . نظامی . درون پرده ٔ گل غنچه بین که میسازد ز بهر دیده ٔ خصم تو لعل پیکانی . حافظ. جراحتهای چشم از اشک خونین کی شود بهتر خراش دیده افزون میشود از لعل پیکانی . ابوطالب کلیم (از آنندراج ). وحدت (؟) طبعم چو آید بر سر مشاطگی غنچه ٔ پژمرده دل را لعل پیکانی کند. صائب (از آنندراج ).