لطیف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لطیف . [ ل َ ] (اِخ ) تخلص شاعری است از مردم قزوین . این بیت او راست : ای دیده خون ببار مبادا که پای یار ممنون دستگیری رنگ حنا شود. (قاموس الاعلام ترکی ).
لطیف . [ ل َ ] (اِخ ) از شعرای قرن نهم عثمانی و از مردم بروسه و مشهور به طوطی لطیف . روزگاری کار قضا کرد و از ثروت پدر و دسترنج خویش در استانبول مدرسه ای ساخت و در آن بقیه ٔ عمر به تدریس علوم به سر برد. این بیت او راست : گر کمز تو سن چرخی مه نودن فراغم وار بوعالم کشت زارنده نه چفتم نه او را غم وار. (قاموس الاعلام ترکی ).
لطیف . [ ل َ ] (اِخ ) از شعرای اصفهان است در عهد محمدشاه . به هندوستان رفت و در دهلی متوطن شد. این بیت او راست : به عزم گریه نشستم به رهگذار کسی که بر رهش ننشیند دگر غبار کسی . (قاموس الاعلام ترکی ).