لطیفی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لطیفی . [ ل َ ] (حامص ) حالت و چگونگی لطیف . لطافت : از لطیفی که تویی ای بت و از شیرینی ملک مشرق بیم است که رای تو کند. منوچهری . هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد چون بر شکوفه بارد باران نوبهاری . سعدی . زنبور اگر میانش باشد بدین لطیفی حقا که در دهانش این انگبین نباشد. سعدی .
لطیفی . [ ل َ ] (اِخ ) از شعرای قرن نهم و از مردم قسطمونی . مقیم استانبول . متوفی بسال ٩٩٠ هَ . ق . وی از معمرین است و تذکرةالشعرائی به ترکی دارد که اخیراً طبع و نشر شده . این بیت او راست : گوزم یاشینی بحر ایتدک فراقکله جدالقدن سنکاله قانی ای ظالم صوسزمزدی آرالقدن . (قاموس الاعلام ترکی ).
لطیفی . [ ل َ ] (اِخ ) (مولانا...) مولدش معلوم نشد، اما بسیار طبع شوخ داشته و در صغر سن وفات کرده و از او اندک سخنی مانده است . این بیت ترکی از اوست : گه آقار که تمار لبینک شکری بیز کاتیکماس موهیچ آقارتماری (؟). اگرچه ترکانه است، اما شوخ طبعی قائل معلوم میشود. (مجالس النفائس ص ٥١ و ٢٢٥).