لطم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ طْ) [ ع. ] (مص م.) سیلی زدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ طْ) [ ع. ] (مص م.) سیلی زدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لطم . [ ] (اِ) قسمی ماهی در دریای هند. (دمشقی ).
لطم . [ ل َ ] (ع مص ) طپانچه زدن بر رخسار و بر اندام . منه المثل : لو ذات سوار لطمتنی قالته اًِمراءة لطمتها اًِمراءة غیر کفوها. (منتهی الارب ). سیلی زدن . پنجه بر روی زدن . (زوزنی ). ضرب . (تاج المصادر). ◄ برچسبانیدن . ◄ سپیدروی شدن اسب . (یستعمل مجهولاً) و یقال : لطم الفرس . (منتهی الارب ). ◄ آسیب یافتن کشتی از موج . ◄ آسیب یافتن کشتی از تصادم با کشتی دیگر. (دزی ).
لطم . [ ل ُ طُ ] (ع ص، اِ) ج ِ لطیم . (منتهی الارب ).