لطف کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لطف کردن . [ ل ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تلطف . نرمی کردن . مهربانی کردن . نکوئی کردن : اگر عبدالجبار وی را لطف کرده بودی آرامی پیدا شدی . (تاریخ بیهقی ص ٧٠١). ابومطیع... به درگاه آمده بود. سپاهداران او را لطف کردند. (تاریخ بیهقی ). بنگر که چو دست یافت یوسف چه لطف کند برادران را. خاقانی . ز اندیشه ٔ تو قرار من رفته ست گر لطف کنی قرار بازآید. خاقانی . اﷲاﷲ این جفا با ما مکن لطف کن امروز را فردا مکن . مولوی . گر ترا قندی دهد آن زهر دان گر به تو لطفی کند آن قهر دان . مولوی . بدی بایدت لطف کن کآن مهان ندیدندی از خود بتر در جهان . سعدی . گر لطف کنی بجای اینم ور جور کنی سزای آنم . سعدی . چو کردت لطف و احسان و نکویی حرامت باداگر شکرش نگویی . سعدی . دوست دارم اگرم لطف کنی یا نکنی به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست . سعدی . کسی که با تو کند لطف خاک پایش باش . سعدی . دامن خیمه برفکن دشمن و دوست گو ببین کاینهمه لطف میکند دوست برغم دشمنم . سعدی . لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش . سعدی . آنکه جان بخشید و روزی داد و چندین لطف کرد هم ببخشاید چو مشتی استخوان بیند رمیم . سعدی . اگرچه مست و خرابم تو نیز لطفی کن نظر بر این دل سرگشته ٔ خراب انداز. حافظ. من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم . حافظ. ای که بر ماه از خطمشکین نقاب انداختی لطف کردی سایه ای بر آفتاب انداختی . حافظ.