لطع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لطع. [ ل َ ] (ع اِ) کام دهان . ◄ زیر زنخ مردم . ج، الطاع . (منتهی الارب ). ◄ (مص ) سرما خوردن . ◄ از انتظار کسل شدن . ◄ وقت تلف کردن . (دزی ).
لطع. [ ل َ ] (ع مص ) به چوب دستی زدن کسی را. ◄ مردن . ◄ لیسیدن . (منتهی الارب ). ◄ پای بنشستنگاه کسی وازدن . (تاج المصادر). پیش پای بر سپس کسی زدن . اردنگ زدن . تی پا زدن . ◄ محو کردن نام کسی را. ◄ ثابت کردن نام کسی را(از لغات اضداد است ). ◄ بر چشم طپانچه زدن . (منتهی الارب ). ◄ بر هدف رسانیدن تیر. ◄ همه ٔ آب چاه خشک شدن . (منتهی الارب ).
لطع. [ ل َ طَ ] (ع اِمص ) سپیدی درون لبها و آن بیشتر در سیاهان باشد از مردم . ◄ باریکی لب . ◄ کمی گوشت شرم زن . (منتهی الارب ).