لطخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لطخ . [ ل َ ] (ع اِ) اندک . یقال : فی السماء لطخ من السحاب ؛ ای قلیل منه . (منتهی الارب ).
لطخ . [ ل َ طِ ] (ع ص ) بدغذا. (منتهی الارب ).
لطخ . [ ل َ] (ع مص ) لطوخ . آلودن چیزی را. (منتهی الارب ). برآلودن . (تاج المصادر) (زوزنی ). آلودن . (منتخب اللغات ). آغشتن . ◄ زراندود کردن . ◄ مفضض کردن . (دزی ). ◄ به بدی متهم کردن . (منتخب اللغات ): لطخ بشر (مجهولاً)؛ در بدی و تباهی افکنده شد. ◄ به شکم کف دست زدن یا به کف دست بر پشت کسی زدن نرم نرم . لطح . بعض العرب تقول لطخه بیده ؛ اذا ضربه مثل لطحه ُ. (منتهی الارب ). ◄ لطخ المصباح بالنار؛ نزدیک کرد چراغ را به آتش برای افروختن آن . (دزی ).