لط
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لط. [ ل َطط ] (ع اِ) حمیل . (منتهی الارب ). گردن بند از دانه های حنظل رنگ کرده . یقال : رأیت فی عنقها لطا حسناً. ج، لطاط. (منتهی الارب ). ◄ زه بندای مروارید . (مهذب الاسماء).
لط. [ ل َطط ] (ع مص ) چسبیدن به چیزی . لازم گرفتن آن را. (منتهی الارب ). ملازم شدن . (تاج المصادر). ◄ پنهان کردن . ◄ پوشیده داشتن خبر. (منتهی الارب ). پوشیدن چیزی . (تاج المصادر). ◄ بند کردن در را. ◄ چسپانیدن چیزی را. (منتهی الارب ). بادوسانیدن . (تاج المصادر). ◄ انکار کردن حق کسی را. (منتهی الارب ). حق کسی را انکار کردن . (تاج المصادر). ◄ آوردن ناقه دم را میان ران وقت دویدن . (منتهی الارب ). دم را به میان ران برآوردن شتر. (منتخب اللغات ). ◄ فروهشتن پرده . (منتهی الارب ). پرده فروهشتن . (تاج المصادر). ◄ لطَ نفسه ؛ با حربه خویشتن را صدمه زد. خویشتن را به دست خویش آسیب رسانید. (دزی ).