لشکرگه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لشکرگه . [ َل ک َ گ َه ْ ] (ِامرکب ) لشکرگاه . جای لشکر. معسکر. معرکه . (؟) (نصاب ) : به لشکرگه دشمن اندرفتاد چو اندر گیا آتش تیز و باد. دقیقی . چو آمد به لشکرگه خویش باز شبیخون سگالید گردن فراز. فردوسی . ز اسبان گله هر چه بودش به کوه به لشکرگه آورد یکسر گروه . فردوسی . بیاراست لشکرگهی شاهوار به قلب اندرون تیغزن صد هزار. فردوسی . بخارا پر از گرز و کوپال بود که لشکرگه شاه هیتال بود. فردوسی . به آموی لشکرگهی ساختن شب و روز ناسودن از تاختن . فردوسی . به لشکرگه آمد از این رزمگاه که بخشش کند خواسته بر سپاه . فردوسی . به لشکرگهش کس فرستاد زود بفرمودتا خواسته هر چه بود. فردوسی . به لشکرگهش برد خواهم کنون مگر کاید از سنگ خارا برون . فردوسی . به لشکرگه آورد لشکر ز شهر ز گیتی بر این گونه جوینده بهر. فردوسی . پیاده به پیش اندر افکنده خوار به لشکرگه آوردش از کارزار. فردوسی . ز لشکرگه پهلوان تا دو میل کشیده دو رویه رده ژنده پیل . فردوسی . که لشکرگه نامور شاه بود سکندر که با تخت همراه بود. فردوسی . به لشکرگه خویش گشتند باز سپه یکسر از خواسته بی نیاز. فردوسی . ز اسپان گله هر چه شایسته بود ز هر سو به لشکرگه آورد زود. فردوسی . بیامد به لشکرگه خویش باز بدید آن نشان نشیب و فراز. فردوسی . همانگه ز لشکرگه اندرکشید بیامد سپه را همه بنگرید. فردوسی . به لشکرگه آمد سپهدار طوس پر از خون دل و رخ شده آبنوس . فردوسی . به لشکرگه آوردش از پیش صف کشان و ز خون بر لب آورده کف . فردوسی . بیامد به لشکرگه خویش باز دلی پر ز اندیشه های دراز. فردوسی . به لشکرگه خویش بنهاد روی بخشم و پر از غم دل از کار اوی . فردوسی . به لشکرگه خویش تازید زود که اندیشه ٔ دل بدانگونه بود. فردوسی . سپه را به لشکرگه اندرکشید بزد دست وگرز گران برکشید. فردوسی . سیاوش بدو گفت چون بود دوش ز لشکرگه گشن و چندین خروش . فردوسی . به لشکرگه اندر یکی کوه بود بلند و به یک سو ز انبوه بود. فردوسی . بجایی که بودند اسبان یله به لشکرگه آورد چوپان گله . فردوسی . باغ پنداری لشکرگه میر است که نیست ناخنی خالی از مطرد و منجوق و علم . فرخی . دی ز لشکرگه آمد آن دلبر صدره ٔ سبز باز کرد از بر. فرخی . تو گویی این دل من جایگاه عشق شده ست نه جایگاه که لشکرگهی پر از لشکر. فرخی . چون به لشکرگه او آینه ٔ پیل زنند شاه افریقیه را جامه فرو نیل زنند. منوچهری . جهان پهلوان مست با کام و ناز به لشکرگه خویشتن رفت باز. اسدی (گرشاسب نامه ص ٥٤). مگر لشکرگه غلمان خلدند سرادقشان زده دیبای اخضر. ناصرخسرو. لشکرگه سفاهت من عرض داد دیو من ایستاده همره عارض به عرضگاه . سوزنی . عید ملایک است ز لشکرگه ملک دیوی غلام بوده به دریا معسکرش . خاقانی . محتاج به لشکر نیی ایرا که ز دولت دارنده ٔ لشکرگه این هفت بنایی . خاقانی . لشکرگهت با حاشیت گوگرد سرخ از خاصیت بر تو ز گنج عافیت عیش مهنا ریخته . خاقانی . باد خضرای فلک لشکرگهش کاعلام او ساحت این هفت غبرا برنتابد بیش از این . خاقانی . ای سپاه حق بعون رای تو کرده بر لشکرگه باطل کمین . خاقانی . لشکرگه تو سپهر خضرا گیسوی تو چتر و غمزه طغرا. نظامی . یکی زین صد که میگویی رهی را نگوید مطربی لشکرگهی را. نظامی . گرانباری مال چندان مجوی که افتد به لشکرگهت گفتگوی . نظامی . خواجه را بارگه (؟) فتاد از پای دید لشکرگهی و جست از جای . نظامی . شبیخون غم آمد بر ره دل شکست افتاد بر لشکرگه دل . نظامی . چون که به لشکرگه و رایت رسید بوی نوازش به ولایت رسید. نظامی . حذر کار مردان کارآگه است یزک سد رویین لشکرگه است . سعدی . به لشکرگهش برد و بر خیمه دست چو دزدان خونی به گردن ببست . سعدی .