لشکرآرا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لشکرآرا. [ ل َ ک َ ] (نف مرکب ) لشکرآرای . آراینده ٔ لشکر. منظم کننده ٔ لشکر. آنکه تعبیه ٔ سپاه کند. سردار لشکر. فرمانده سپاه : همه نیزه داران شمشیرزن همه لشکرآرای و لشکرشکن . دقیقی . به قلب اندرون ساخته جای خویش شده هر یکی لشکرآرای خویش . فردوسی . ابر میسره لشکرآرای هند زره دار و در چنگ رومی پرند. فردوسی . نگه کرد در قلبگه جای خویش سپهبُد بد و لشکرآرای خویش . فردوسی . چنین گفت با لشکرآرای خویش که دیوار ما آهنین است پیش . فردوسی . بیاراست بر میمنه جای خویش سپهبد بد و لشکرآرای خویش . فردوسی . سوی فور هندی سپهدار هند بلنداختر و لشکرآرای هند. فردوسی . ترا با دلیران من پای نیست به هند اندرون لشکرآرای نیست . فردوسی . ترا نیز با رزم او پای نیست ز ترکان چنین لشکرآرای نیست . فردوسی . بدو گفت نوذر که این رای نیست سپه را چو تو لشکرآرای نیست . فردوسی . بدو گفت رو لشکرآرای باش بر آن کوهه ٔ ریگ بر پای باش . فردوسی . به دست چپ خویش بر جای کرد دل افروز را لشکرآرای کرد. فردوسی . به دست منوچهرشان جای کرد سر تخمه را لشکرآرای کرد. فردوسی . ز منشور خود بر زمین جای نیست چو گرد او یکی لشکرآرای نیست . فردوسی . که با او به جنگ اندرون پای نیست چنو در جهان لشکرآرای نیست . فردوسی . میریوسف پس ناصردین لشکرآرای شه شیرشکار. فرخی . میریوسف عضدالدوله یاری ده دین لشکرآرای شه شرق و خداوند رقاب . فرخی . لشکرآرای چنین یافته ای تو بیاسای و ز شادی ماسای . فرخی . لشکرآرای شه شرق ولینعمت من عضد دولت یوسف پسر ناصر دین . فرخی . جز او نیست در لشکرش تیغزن زهی لشکرآرای لشکرشکن . نظامی . ز دیگر طرف لشکرآرای روم برآراست لشکر چو نخلی ز موم . نظامی .