لست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لست . [ ل َ ] (اِ) اعتصاب کارگران (در لهجه ٔ کرمان )؟
لست . [ ل َ] (ص ) خوب و نیکو. (برهان ) (جهانگیری ) : نفسی پر ز سماع و نفسی پر ز نزاع نفسی لست و ابالی نفسی نفس خریم . مولوی (از جهانگیری ). اما «لست » در این شاهد عربی صیغه ٔ متکلم وحده از«لیس » است یعنی باکی ندارم . مرادف لاابالی . (فرهنگ نظام از حاشیه ٔ لغات متفرقه برهان قاطع). ◄ چیزی قوی و البان ؟ (لغت نامه ٔ اسدی ). هر چیز قوی . (برهان ) (جهانگیری ). محکم : گر سیر شدن بتا ز من درخور هست زیرا که ندارم ای صنم جوزه ٔ لست . لبیبی .
لست . [ل َ ت َ ] (ع فعل ) نیستی تو. و در بیت ذیل ظاهراً مخفف لست اهلا للعطاء و للصلة و امثالهماست : هست فتوای فتوت را قلم در دست او پاسخ فتوا نعم راند بجای لا و لست . سوزنی .