لسان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لِ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- زبان. ج. السنه، السن.<BR>۲- سخن، کلام.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- زبان. ج. السنه، السن. ۲- سخن، کلام.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لسان . [ ل ِ ] (ع اِ) درختی بسیارخار است بقدر قامتی بیش بالا نرود و برگش به رنگ مورد بود صمغش گویند کندور است . (نزهةالقلوب ). گیاهی است با لزوجت وآذان الثور نیز نامند. (منتهی الارب ). حکیم مؤمن گوید: نباتی است با لزوجت و مسمی به آذان الثور برگش عریض و مفروش بر زمین و مستدیر در خشونت مثل برگ گاوزبان و ساقی که از میان برگها میروید بقدر ذرعی و بر سر آن گلی کحلی و بوی او مانند خیار و خام و پخته ٔ او مأکول است . در دوم سرد و تر و جهت علل زبان حیوانات بغایت مؤثر و رافع خفقان و حرارت معده و امراض دهان و قلاع حاره است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). ضریر انطاکی گوید: اذا لم یقید کان واقعاً علی نبتة تفرش اوراقا خشنة یقوم فی وسطها قضیب نحو ذراع فیه زهرة کحلاء و رائحة النبات کالقثاء. لزج مستدیر الورق بارد رطب فی الثانیة ینقی اوجاع السنة الحیوان مطلقاً. (تذکره ٔ ضریر انطاکی ).
لسان . [ ل ُس ْ سا ] (ع اِ) گیاهی اس-ت . (منته-ی الارب ).
لسان . [ ل ِ ] (اِخ ) سوادی بود بر پشت کوفه در قدیم . (منتهی الارب ). ظهرالکوفة. (معجم البلدان ). بیرون کوفه .
مترادف و متضاد واژهدان
زبان سخن، کلام، گفتار لغت
واژگان فارسی سره واژهدان
زبان