لس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ) (ص.) سُست، تنبل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ) (ص.) سُست، تنبل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لس . [ ل ِ ] (اِخ ) نام رودخانه ای به بلژیک که به رود موز ریزد و ٨٤ هزار گز درازا دارد.
لس . [ ل ُ ] (اِ) لت . لس خورده، لت خورده ؟ : همچنانکه اهل دلی که او را گوهری باشد شخصی را بزند و سر و بینی و دهان بشکند همه گویند که این مظلوم است اما بتحقیق مظلوم آن زننده است .ظالم آن باشد که مصلحت نکند. آن لُس خورده و سرشکسته ظالم است و این زننده یقین مظلوم است . چون این صاحب گوهر است و مستهلک حق است کرده ٔ او کرده ٔ حق باشد، خدا را ظالم نگویند. (فیه مافیه ص ٥٢) . و رجوع به کلمه ٔ لوس با شاهد از مناقب افلاکی شود (و محتمل است که لام کاف باشد مخفف کوس ).
لس . [ ل َ ] (ص ) مفلوج . به فالج شده . فالج زده . مبتلی به فالج . ◄ مُسترخی .
مترادف و متضاد واژهدان
افلیج، فلج بیحرکت، بیحس، سست، لم