لزوم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لزوم .[ ل ُ ] (ع مص ) لزم . لزام . لزمة. لزمان . پیوسته ماندن با کسی . لازم گردیدن وی را. (منتهی الارب ). ملازم بودن به چیزی . لازم بودن بچیزی . (منتخب اللغات ). ◄ چفسیدن . (دستور اللغة). لازم شدن . (زوزنی ) (تاج المصادر). وجوب . (زمخشری ). ضرورت . بایستن . واجب شدن حق بر کسی . (منتهی الارب ). ◄ (اصطلاح عروض ) در اصطلاح نحو، مقابل تعدی . ◄ در اصطلاح عروضیان آن است که منشی یا شاعر در هر فقره یا مصراعی آوردن یک یا چند چیز را لازم گیرد. اعنات . صاحب آنندراج آرد: و به اصطلاح لزوم آن است که منشی یا شاعر در هر مصرعی یا فقره ای آوردن یک و یا چند چیز لازم گیرد چنانکه اکثر شعرا قصیده ٔ لازم «مو» گفته اند و این مطلع از قصیده ٔ شانی تکلو است که بر این صنعت گفته : ای که بر هر سر مویم ز تو صد بند بلاست موی مویم به گرفتاری عشق تو گواست . و قصیده ٔ کاتبی که به التزام شترحجره گفته مشهور است . یحیی کاشی نیز ملتزم آن شده و این مطلع ازوست : شتر در حجره از گرماست پنهان شترحجره است حرف ساربانان . عماد اکبر در این رباعی لفظ چشم سه بار لازم گرفته : چشم تو که چشمش مرساداز چشمم چشمی است که چشمها گشاد از چشمم . تا چشم تو شد چشم مرا چشم و چراغ جز چشم تو چشمه ها فتاد از چشمم . علینقی ایراد نام دو جانور در این رباعی التزام گرفته : ای در مردی چو باز و در کین چو عقاب عنقا بهوائی و چو طوطی بخطاب از باده بطی فرست این قمری را چون خون خروس در شب همچو غراب . مولانا لطف اﷲ نیشابوری در رباعی ذیل چهار گل و چهار سلاح و چهار عنصر آورده : گل داد پریرو درعه ٔ فیروزه به باد(؟) دی جوشن لعل لاله بر خاک فتاد داد آب سمن خنجرمینا امروز یاقوت سنان آتش نیلوفر داد. صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: لزوم بضم لام و تخفیف زای نزد علماء فن بدیع بنابر آنچه در مجمع الصنایع گفته آن است که شاعر در هر مصراع یا هر بیتی چیزی لازم گیرد. چنانکه سیفی لفظ سیم و سنگ را در هر مصراع لازم گرفته و گفته : ای نگار سنگدل وی لعبت سیمین عذار مهر تو اندر دلم چون سیم در سنگ استوار سنگدل یاری و سیمین برنگاری آنکه هست همچو نقش سیم و سنگ اندر دل من پایدار. و هکذا فی جامع الصنایع و عند اهل المناظرة. و یسمی بالملازمة والتلازم و الاستلزام ایضاً. کون الحکم مقتضیاً لحکم آخر بان یکون اذا وجد المقتضی وجد المقتضی وقت وجوده ککون الشمس طالعة و کون النهار موجوداً. فان الحکم بالاول مقتض للحکم بآلاخر و لایصدق معنی الاقتضاء علی المتفقین فی الوجود ککون الانسان ناطقاً و کون الحمار ناهقاً فلاحاجة الی تقیید الاقتضاء بالضروری . ثم انه خص اللزوم بالاحکام و ان کانت قد تتحقق بین المفردات ایضاً، اما لان اللزوم مختص فی الاصطلاح بالقضایا، و مایقعبین المفردات فلیس بمعتبر عندهم لان المنع و غیره جار فی الاستلزام بین الاحکام . فتأمل . و اما لانه لاینفک التلازم بین المفردات عن التلازم بین الاحکام فکانهم انما تعرضوا لما هو محط الفائدة من اطراف الملازمات و احالوا مایعلم منه بالمقایسة علی المقایسة والحکم الاول یعنی المقتضی علی صیغة اسم الفاعل یسمی ملزوماً. والحکم الثانی یعنی المقتضی علی صیغة اسم المفعول یسمی لازماً. و قدیکون الاستلزام من الجانبین فان یتصور مقتضیاً یسمی ملزوماً و ان یتصور مقتضی یسمی لازماً. هکذا یستفاد من الرشیدیة و شرح آداب المسعودی و حواشیه - انتهی . لزوم الخارجی، کونه بحیث یلزم من تحقق المسمی فی الخارج تحققه فیه و لایلزم من ذلک انتقال الذهن کوجود النار لطلوع الشمس . (تعریفات ). ◄ و عند المنطقیین عبارة عن امتناع الانفکاک عن الشی ٔ یسمی لازماًو ذلک الشی ٔ ملزوماً والتلازم عبارة عن عدم الانفکاک من الجانبین و الاستلزام عن عدمه من جانب واحد و عدم الاستلزام من الجانبین عبارة عن الانفکاک بینهما کذا قال السید السند فی حاشیة شرح المطالع. وستعرف توضیح المقام عن قریب و قدیستعمل اللزوم مجازاً به معنی الاستعقاب کما مر فی لفظ القیاس . ◄ و عند الاصولیین عبارة عن کون التصرف بحیث لایمکن رفعه کذا فی التوضیح فی باب الحکم و قد سبق فی فصل المیم من باب الحاء المهملة - انتهی . لزوم الوقف، عبارة عن ان لایصح للواقف رجوعه ولالقاض آخر ابطاله . (التعریفات ). ◄ لزوم بیع، در بیع مشروط. به آخر رسیدن مدت بیع و غیرقابل فسخ شدن آن . و نیز رجوع به اساس الاقتباس ص ٧٩ در عنوان لزوم و عناد شود.
لزوم . [ ل ُ ] (اِ) کباده را گویند و آن کمان نرمی باشد که کمانداران بدان مشق کمان کشیدن کنند. (برهان ) (آنندراج ). لیزم . (آنندراج ) : ای به بازوی قوّت تو شده مر فلک را کمان کمان لزوم . سوزنی (از آنندراج ).