لرزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لرزه . [ ل َ زَ / زِ ] (اِمص ) اسم از لرزیدن . لرزش . لرز. رَجفه . رعشه . قرقفه . نحواء. وَزَغ . ارتعاد. رعدة [ رِ دَ / رَ دَ ] ارتعاش . فسره . تضعضع. تزلزل . اهتزاز.یازه . اِرتعاج . اِرتجاج، اَصیص . ارزیز. نَفضی ̍. نفیضی . نِفضی ̍. کصیص . اَفکل . (منتهی الارب ) : یلان را بباشد همه روی زرد همی لرزه افتد به مردان مرد. فردوسی . جهاندار از آن لرزه شد بدگمان پراندیشه از گردش آسمان . فردوسی . کوه اگر گوید من راه خلافش سپرم لرزه ٔ باد در او درفتد و کاهش کاه . فرخی . او دژم روی گشت و لرزه گرفت عادت او چنین بود به خزان . فرخی . تب پنهانی غم تو مرا لرزه از استخوان برانگیزد. خاقانی . بینی آن زخم گران بر سر کوس لرزه و دل سبکی بر علم است . خاقانی . جنبش ده ترک لرزه دار ز شادی هندوی نه چشم را به بانگ برآورد. خاقانی . لرزه ٔ برق در سحاب دل است ناله ٔرعد ز امتحان بشنو. خاقانی . کرکس و شیر فلک طعمه خوران در مصاف ماهی و گاو زمین لرزه کنان زیر بار. خاقانی . مگر این تب بشما طائفه خواهند برید کز سر لرزه چو نی بر سر پایید همه . خاقانی . لرزه برافتاد به من بر چو بید روی خجل گشته و دل ناامید. نظامی . زمین از تب لرزه آمد ستوه فروکوفت بر دامنش میخ کوه . سعدی (بوستان ). گریه و زاری آغاز نهاد و لرزه بر اندامش افتاد. (سعدی ). شبانگه برسیدند به مقامی که از دزدان پر خطر بود کاروانیان را دید لرزه بر اندام اوفتاده . (سعدی ). سهم تو گر بر فلک آرد شتاب لرزه کند چرخ چو دریای آب . امیرخسرو (از آنندراج ). زینت از نام بلندش نبرد گر زر و سیم سکه چون موج زند لرزه به روی دینار. محمدطاهر نصرآبادی (از آنندراج ). خامه هنگام ثبت هیبت او لرزه در نقش مسطر اندازد. محمد عرفی (از آنندراج ). - زمین لرزه . رجوع به زمین لرزه شود : چو آرد زمین لرزه ناگه نبرد برآرد به آسانی از کوه گرد. نظامی . - لرزه به اندام کسی افتادن ؛ لرزیدن از ترس . تهدج ؛ بریده گردیدن آواز با لرزه . مصعوف ؛ لرزه گرفته . صعف ؛ لرزه گرفتن .اکویداد؛ لرزه زده شدن . قل ؛ لرزه از خشم یا طمع. استقلال ؛ لرزه گرفتن کسی را. کزاز و کزّاز؛ لرزه و ترنجیدگی از سرما. (منتهی الارب ). حمام ؛ لرزه ٔ شتر، تب جمیع ستوران . ◄ تب سرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). رجوع به تب سرد شود. نافض . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). نفضاء، نُفضة، نَفضة؛ لرزه ٔ تب . (منتهی الارب ). تب لرزه .