لرزانیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ دَ) (مص م.) نک لرزاندن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ دَ) (مص م.) نک لرزاندن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لرزانیدن . [ ل َ دَ ] (مص ) ارعاد. (تاج المصادر). ترعیش . (زوزنی ). ارعاش .(منتهی الارب ). ارجاد. (تاج المصادر). نفض . فشاندن . افشاندن . تلتلة. (منتهی الارب ). قرقفة. (منتهی الارب ).شیبانیدن . (برهان ). شیوانیدن . لرزاندن : دست کو لرزان بود از ارتعاش وانکه دستی راتو لرزانی ز جاش . مولوی . زان پشیمانی که لرزانیدیش چون پشیمان نیست مرد مرتعش . مولوی . اقضام ؛ لرزانیدن و جنبانیدن شتر زنخ خود را. (منتهی الارب ).