لذیذ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ) [ ع. ] (ص.) گوارا، خوشمزه. ج. لذائذ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ) [ ع. ] (ص.) گوارا، خوشمزه. ج. لذائذ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لذیذ. [ ل َ ] (ع ص ) بامزه . (منتهی الارب ). خوش خوار. خوش خواره . خوشمزه . مزه ناک . (دهار). مزه دار. خوش خوراک . خوش . خوش طعم : آن خوشه بین فتاده بر او برگهای سبز هم دیدنش خجسته و هم خوردنش لذیذ. بشار مرغزی . لذت علمی چو از دانا به جان تو رسد زان سپس ناید بچشمت لذت جسمی لذیذ. ناصرخسرو. هرچه زان تلختر اندر حق من خواهد گفت گو بگو زان لب شیرین که لطیف است و لذیذ. سعدی . خوان بزرگان اگر چه لذیذ است خورده ٔ انبان خود بالذت تر. (گلستان ). ◄ (اِ) می . ج، لذّة و لذاذ. (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
خوشخوار، گوارا، خوشمزه، خوش مزه