لحن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لَ حْ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- آواز خوش و موزون.<BR>۲- سخن، معنی سخن. ج. الحان.۳ - ویژگی یا چگونگی صدا یا موسیقی.<BR>۴- صدایی با گام و ارتعاش معین.<BR>۵- سبک یاشیوة بیان یک مطلب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لَ حْ) [ ع. ] (اِ.) ۱- آواز خوش و موزون. ۲- سخن، معنی سخن. ج. الحان.۳ - ویژگی یا چگونگی صدا یا موسیقی. ۴- صدایی با گام و ارتعاش معین. ۵- سبک یاشیوه بیان یک مطلب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لحن . [ ل َ ] (ع اِ) آواز. (منتهی الارب ). آواز خوش و موزون . ج، الحان و لحون و فی الحدیث اقرؤاالقرآن بلحون العرب ؛ ای بصوت العرب لابصوت العجم . (منتهی الارب ). آهنگ . شکن . شکن در سرود. کشیدن آواز در سرود. (زمخشری ). راه . راه که برگویند. (السامی فی الاسامی ). نوا. صاحب نفائس الفنون گوید: معنی موسیقی در لغت یونانی لحن است و لحن عبارت است از اجتماع نغم مختلفه که آن را ترتیبی محدود باشد. و در رسائل اخوان الصفا آمده است : والغناء هو الحان مؤلفة، و اللحن هو نغمات متواتره و النغمات اصوات متزّنة. صاحب تعریفات گوید: لحن فی القرآن و الأذان هوالتطویل فیما یقصر و القصر فیمایطال : با نعره ٔ اسبان چه کنم لحن مغنی با نوفه ٔ گردان چه کنم مجلس و گلشن . ابوابراهیم اسماعیل بن نوح بن منصور سامانی، مکنی به امیر منتصر.(از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). چون ماهی شیم کی خورد غوطه چغوک کی دارد جغد خیره سر لحن چکوک . لبیبی . به لحن پارسی و چینی و خما خسرو به لحن مویه ٔ زال و قصیده ٔ لغزی . منوچهری . صلصل به لحن زلزل وقت سپیده دم اشعار بونواس همی خواند و جریر. منوچهری . بر لحن چنگ و سازی کش زیر و زار باشد زیرش درشت باشد بم استوار باشد. منوچهری . مؤذن ما را مزن و بد مگوی لحن خوش آموز و تو کن مؤذنی . ناصرخسرو. گوشم نشنود لحن بلبل چون گشت سرم به رنگ عقعق . ناصرخسرو. از لحن و ز آوای خوش بماند در تنگ قفس هزاردستان . ناصرخسرو. گرچه نوا و لحن نبد باغ را هگرز آن بینوا و لحن کنون بانوا شده ست . ناصرخسرو. زبان و کام سخن را دو آلتند نه اصل چنانکه آلت دستان و لحن زیر و بم است . ناصرخسرو. به سایه ابر بگستردفرش بوقلمون ز شاخ بلبل بگشاد لحن موسیقار. مسعودسعد. همی نواختی آن لعبت بدیع که هست زبانش بیست ولیکن به لحن موسیقار . مسعودسعد. به پیروزی و بهروزی نشین می خور به کام دل به لحن چنگ و طنبور و رباب و بربط و عنقا. مسعودسعد. هستم از بیم تو چون قمری با طوق و ز مدح همچو قمری نفس من همه لحن است و نواست . مسعودسعد. گه گوش تو به لحن نگار غزل سرای گه چشم تو به روی بت میگسار باد. مسعودسعد. لحن خوش دار چون بکوه آئی کوه را لحن بد چه فرمائی . سنائی . چه بود زین شنیعتر بیداد لحن داود و کرّ مادر زاد. سنائی . سراینده همه مرغان به صد لحن که در هر لحن صد سرّ سرور است . عطار. به بهار و شکوفه خوش سازد نحل و موسیجه لحن موسیقار. خاقانی . باش تا باغ قیامت را بهار آید که باز نحل و بلبل بینی اندر لحن و دستان آمده . خاقانی . لحن زهره بر دف سیمین ماه بر در شاه اخستان برخاسته . خاقانی . بانگ پشه مگذران بر گوش جم گر فرستی لحن عنقائی فرست . خاقانی . ز بی لحنی بدان سی لحن چون نوش گهی دل دادی و گه بستدی هوش . نظامی . شگفتی بود لحن آن زیر و بم که آن خنده و گریه آرد بهم . نظامی . مغنی برآرای لحنی درست که این نیست ما را خطائی نخست بدان لحن بردن توان بامداد همه لحنهای جهان را ز یاد. نظامی . ز صد دستان که او را بود در ساز گزیده کرد سی لحن خوش آواز. نظامی . شنیدم که درلحن خنیاگری به رقص اندرآمد پری پیکری . سعدی . پس حکیمان گفته اند این لحنها از دوارچرخ بگرفتیم ما. مولوی . بدل بانگ قمری و بلبل نغمه ٔ چنگ و لحن طنبور است . از ساقی چو ماه سما جام باده خواه بر لحن و نغمه ٔ صنمی چون مه سما. - سی لحن باربد . رجوع به دستان شود. ◄ لغت و منه حدیث عمر (رض ) تعلموا السنة والفرائض و اللحن کما تتعلمون القرآن ؛ ای اللغة العربیة و النحو لان فی معرفة اللغة معرفةغریب القرآن و معانیه و معانی السنة. (منتهی الارب ). ◄ سخن . (ترجمان القرآن جرجانی ). ◄ لحن القول ؛ معنی و مضمون آن : تقول عرفت ذلک فی لحن کلامه . (منتهی الارب ). مقصود از سخن . فحوی . معنی .معنی سخن . (مهذب الاسماء). ◄ خطای در اعراب . عدول از صواب . خطای در کلام . سخن خطا. لحن در قرائت، خطا در خواندن . صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: لحن به فتح لام و سکون حاء مهمله نزد قراء عبارت است از خللی که طاری شود بر لفظ و باعث اخلال معنی گردد. و آن دو نوع باشد؛ آشکار و پنهان . لحن آشکار آن است که به طریق واضح و روشن در لفظ اخلال واقع شود و علماء تجوید و حتی کسانی که در علم قرائت هم تخصصی ندارند به مجرد شنیدن بدان پی برند و آن عبارت باشد از خطا در اعراب . و لحن پنهان آن است که فقط علماء علم قرائت و پیشوایان از قراء که از استادان بزرگ علم تجوید فراگرفته اند متوجه آن شوند. کذا فی الاتقان . در دقایق المحکمة گفته که احتراز از لحن واجب است و آن صدور خطا از قاری و انحراف او از طریق صواب است و لحن آشکار خطاء بغیر لفظ و مخل به معنی و اعراب است . مانندمجرور را منصوب یا مرفوع خواندن و لحن پنهان عارض لفظ شود بدون آنکه اخلالی به معنی رساند. یا در اعراب لفظ تصرف ناروایی کند مانند: ترک اخفاء و اقلاب و غنه -انتهی . بعضی گفته اند لحن جلی در حروف و لفظ و اعراب بود و لحن خفی در غنه ها باشد و آن بر دو نوع است احتمالی و غیراحتمالی . احتمالی آنکه آخر کلمه نون باشد؛ چنانکه : تکذبان ؛ تکذبون ؛ تکذبین . چون اصل غنه از نونات است . اگر به محاورات آن غنّه آید احتمالی است . اگر نیاید اولی است . و غیر احتمالی چنانکه کنّا. و بنی . و بنو. یعنی : نا. نو. نی . و چون : ظالمی . ظالمو. کما. یعنی : می . مو. ما. که آخر آن نون نباشد و غُنّه خوانند لحن خفی باشد پس در این غُنّه احتراز اولی است . پس در غُنّه احتمالی لحن ضروری است اما در غُنّه ٔ اختیاری لحن صالح است - انتهی . ◄ معنی دور و غریب .
لحن . [ ل َ ] (ع مص ) گفتن کسی را سخنی که او فهمد و بر دیگران پوشیده ماند. (منتهی الارب ). رساندن به کسی یعنی گفتن و فهماندن بدو بی آنکه دیگری فهم کند. سخن سربسته گفتن که جز مخاطب فهم نکند. (تاج المصادر). ◄ میل کردن به کسی . (منتهی الارب ). چسپیدن به کسی (یعنی میل کردن ) (تاج المصادر). ◄ خطا کردن در خواندن و در اعراب . (منتهی الارب ). خطا کردن . (تاج المصادر). لحون . لَحَن . لحانة. لحانیة. (منتهی الارب ): گویند لحن فی کلامه ؛ ای اخطاء. (منتهی الارب ). بیوکندن اعراب . (زوزنی ). ◄ آواز گردانیدن : یقال لحن فی قرائته اذا طرب بها و غرّد. (منتهی الارب ). سراویدن (شاید؛ سرائیدن یا صورتی از آن ) در خواندن . (تاج المصادر). ◄ تعریض کردن در سخن و منه : خیر الحدیث ماکان لحناً؛ ای مایتکلم بشی ٔ و یراد غیره . (منتهی الارب ). گفتن چیزی و غیر آن اراده کردن . (منتخب اللغات ).
لحن . [ ل َ ح َ ] (ع مص ) فهمیدن سخن را. (منتهی الارب ). ◄ دریافتن . (تاج المصادر). دریافتن و آگاه و خبردار گردیدن به حجت خود. (منتهی الارب ). ◄ زیرک شدن . ◄ خطا کردن در خواندن و در اعراب . رجوع به لَحن شود. (منتهی الارب ).
واژگان فارسی سره واژهدان
نوا، آواز، آوا، آهنگ
واژگان قرآن
فی لَحْنِ الْقَوْلِ «راغب» در «مفردات»، مى گوید: «لحن» عبارت از این است که، سخن را از قواعد و سنن خود منحرف سازند، یا اعراب خلافى به آن دهند، و یا از صورت صراحت، به کنایه و اشاره بکشانند، و منظور در آیه مورد بحث، معناى سوم است، یعنى این منافقان بیماردل را، از کنایه ها و نیش ها و تعبیرات موذیانه و منافقانه شان، مى توان شناخت.(33)