لحاظ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) به گوشة چشم نگریستن.<BR>۲- (اِمص.) نگرش، دید، ملاحظه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لِ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) به گوشه چشم نگریستن. ۲- (اِمص.) نگرش، دید، ملاحظه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لحاظ. [ ل ِ ] (ع مص ) نگاه داشتن به چشم چیزی را. (منتهی الارب ). ◄ ملاحظة. دیدن .
لحاظ. [ ل ِ ] (ع اِ) داغی است زیر چشم . (منتهی الارب ). داغ که بر گوشه ٔچشم اشتر نهند. (مهذب الاسماء). ◄ پر سترده از بال مرغ . (منتهی الارب ). ◄ پر اعلای تیر. ◄ نظر. جهت . جنبه . اعتبار. حیثیت . - از این لحاظ ؛ از این نظر. از این حیث . - از لحاظِ ؛ از نظرِ. از جهت ِ.
لحاظ. [ ل َ ] (ع اِ) دنبال چشم متصل به صُدغ . (منتهی الارب ). مؤخر عین . یعنی گوشه ٔ چشم که سوی گوش بود. و فی الخلاص، لحاظ بالکسر؛ دنبال چشم . گوشه ٔ چشم از سوی گوش . (دهار).
مترادف و متضاد واژهدان
دید، ملاحظه، نظر، نگرش دیدگاه، زاویه، منظر
واژگان فارسی سره واژهدان
نگرش، نگر، رو، دیدگاه، دید