لبیک زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لبیک زدن . [ ل َب ْ ب َ زَ دَ ] (مص مرکب ) لبیک گفتن . جواب دادن . (آنندراج ). رجوع به لبیک شود : آمده سوی مکه از عرفات زده لبیک عمره از تعظیم . ناصرخسرو. گفت نی، گفتمش زدی لبیک از سر علم و از سر تعظیم . ناصرخسرو. می در دن ای شگفتی لبیکها زند چون وقت می گرفتن گویند نام می . مسعودسعد. خسرو سیارگان لبیک زد چون قدر تو حلقه ٔ گردون گرفت و بانگ درزد کای غلام . کمال اسماعیل .