لبیشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لبیشه . [ ل َ ش َ / ش ِ ] (اِ) لویشه .لبیش . لبیشن . لواشه . محنک . حِناک . زیار. زوار. اماله ٔ لباشه و آن حلقه ٔ ریسمان باشد که بر چوبی نصب کنند و لب بالای اسب بدنعل را در آن نهاده تاب دهند تا عاجز شود و حرکت ناپسندیده نکند. (غیاث ) : لبت از هجو در لبیشه کشم که بدینسان بود تبسم خر. سوزنی . تبیره زن از خارش چرم خام لبیشه درافکند شب را به کام . نظامی . حنک الفرس، لبیشه کرد اسب را. - امثال : لبیشه بر سر اسپان بدلگام کنند .