لباب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
لباب . [ ل ُ ] (اِخ ) کوهی است مر بنی حذیمة را. (منتهی الارب ). قال الاصمعی و هو یذکر جبال هذیل ثم اودیة واسعة و جبل یقال له لباب و هو لبنی خالد. (معجم البلدان ).
لباب . [ ل ُ ] (ع ص، اِ) خالص از هر چیزی . حسب ٌ لباب ؛ حسب خالص بی آمیغ. (منتهی الارب ). گزیده ٔ هر چیز. ویژه ٔ هر چیز. بهتر چیزی . چیزی بی آمیغ. نفیس . (دستوراللغة). ◄ مغز. لباب فستق ؛ مغز پسته . (مهذب الاسماء). لب ّ لباب ؛ مغز بی آمیغ. میانه ٔ نفیس : بجان عاقله ٔ کائنات یعنی تو که کائنات قشور است و حضرت تو لباب . خاقانی . باز باش ای باب بر جویای باب تا رسند از تو قشور اندر لباب . مولوی . بر لبیب آید لباب آن کاس او وز غبی کم گردد استیناس او. مولوی . لیکن هم ار بدیده ٔ معنی نظرکنی در پرده ٔقشور توان یافتن لباب . قاآنی . ◄ عقل . خرد : کو نظرگاه شعاع آفتاب کو نظرگاه خداوند لباب . مولوی . ◄ آردِ نرم .
لباب . [ ل ُ ] (ع اِ) گیاه اندک . (منتهی الارب ).